شوق دیدار



به انتظار دیدار می شمرم لحظه های بی تو بودن را
و به شوقی مایوس به دیدار تو می آیم
تا نظاره کنک چشمان تو را
تا بخوانم حکایت دلتنگی 
اما تو را چه حاصل 
که در چشمان تو 
گریزیست بی پایان
یا نقابی مبهم
سکوتی سنگین
اما نه گویی
در پس چشمان تو دیگر
کور سیویی نیست از
دلتنگی
شاید فرموش شده ام
شاید دیگر دل ات هوای دیدار ندارد


شاید دیگر نمی خواهی سرمای
شب کوچه های پاییز را 
خستگی ها را
دلواپسی ها را
باران را


سمفونی موج و مرغ دریایی 
و سلام کشتی را
قسمت کنی با من


آخر تو را چه آمد مرا چه شد


پستویی که دستان ات را در آن پنهان می کردی
همان جیب پالتو را می گویم
در انتظار پوسید


به راستی چنین است
گم شدم در اعماق خاطرات 
یا خیالی شدم ار بی تابی؟

شهریور 93 شانگهای

نظرتان را ارسال کنید

اطلاعات و شرح نظر خود را ارسال نمایید.


نظرات کاربران
    هیچ نظری ثبت نشده است