پاییز



تا حلول پاييز فرصتي بيش نماند
زوزه باد هراسان
قطره هاي سرد باران
خش خش برگ درختان


تا هجوم پاييز ساعتي بيش نماند
در پس پنجره ي دلتنگي
پشت سوسوي خيال
ته بن بست اميد 
تك درختي  عريان 
در فراق برگ ها
خسته از سوز خزان
 مي ميرد 
آرام 


پشت بغض ابرها
باران را مي شنوم
ساز در دست نشسته
تا نوازد از درد
با همه بي تابي 
قطعه سمفوني بارش را


تا ورود پاييز لحظه اي بيش نماند
كنج ديوار عبث
در مه آلود اتاق 
ميز تشويش 
پر از كاغذ مخدوش شده
مملو از خاكستر 
بسته هايي خالي 
استكاني خالي 
كه هنوز
 منعكس روي تو است


نظرتان را ارسال کنید

اطلاعات و شرح نظر خود را ارسال نمایید.


نظرات کاربران
    هیچ نظری ثبت نشده است