به مناسبت روز شعر وادب فارسی

شاید بتوان گفت که تنها انقلاب موفق در ایران، انقلاب نیما بود. حرکتی بسیار دشوار که در نهایت به ثمر رسید و شکوفا شد. همقطاران این نهضت، نسلی بود عاشق و از جو وقت سرخورده و ناراضی. می توانستند برای آیدای خود شعر بسرایند و زندانی را که در آن « دو چندان  نقب در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین  مرد در زنجیر» را توصیف کند. می شد تا شقایق هست زندگی کرد و گاه به دنبال کفش ها گشت و به سمتی رفت که درختان حماسی پیداست.  می شد اعتراض کرد که «بر درخت تر کسی تبر نمی زند». و دچار یاس شد و گفت: «نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك، چو ديدار ايستد در پيش چشمانت، نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟» و خود را «سنگ تیپا خورده ی رنجور» دید. می دیدند که «دروگران همه قبل از درو، درو شده اند.»
پس از نیما که از غم این خفته ی چند، خواب در چشم تراش شکست، نوبت به هم نسلانی رسید که همه وجوه مشترک بسیاری داشتند. سهراب، فروغ، احمد شاملو، هوشنگ ابتهاج، مهدی اخوان ثالث، منوچهر آتشی، حمید مصدق و ده ها همقطار دیگر در بند یا آزاد، عقاید خود را به قشر طرفدار خود اعلام کردند. اگر در اوین و قصر شکنجه شدند، به شعر خود محتوای بیشتر دادند و همزمان آثار خود را ثبت و به نظر مخاطبان خود رساندند.  
شعر فارسی همیشه در دوره های خفقان به اوج رسیده مانند زمانی که حافظ که از کنجی امیر مبارز را محتسب می خواند. امروز هم به نظر شعر فارسی باید دوباره پس از نسل نیما بازهم به اوج برسد. به نظر امروز هم «سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت، هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان، نفسها ابر، دلها خسته وغمگين، درختان اسكلتهاي بلور آجين، زمين دلمرده، سقف آسمان كوتا، غبار آلوده مهر و ماه» آری امروز هم «زمستان است». ولی چرا دیگر کسی نمی گوید «آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر با کنده و ساطوری خون آلود». چرا دیگر از کنجی صدایی بر نمی آید. مگر نه اینکه «ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است». آیا به جای عشق و شور و خدای، خود را در پستوی خانه نهان کرده ایم. یا سبک شکنجه متفاوت شده است؟ یا نه! همه چی آرومه؟! نیاز به آفرینش نسل دوم شعر نوی فارسی نیست؟! یا هنوز روشنفکرانمان به بلوغ فکری لازم نرسیده اند؟! یا نه؟! «خبر کوتاه بود. اعدامشان کردند». وشاید این دوره ی جدید شعر ایجاد شده ولی در پستوی خانه ها پنهان است و نسل های بعدی به آن دست می یابند. امیدوارم که چنین باشد.
«...اسب سفید وحشی!
مشکن مرا چنین! 
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش. 
آتش مزن به ریشه ی خشم سیاه من. 
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش 
گرگ غرور گرسنه ی من.»
«اسب سفید وحشی! 
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند 
 دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی 
 آلوده زهر با شکر بوسه های مهر 
 دشمن کمین گرفته به پیکان سکه ها.»
«اسب سفید وحشی! 
من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم؟ 
من با کدام مرد درآیم میان گرد؟ 
من بر کدام تیغ، سپر سایبان کنم؟ 
من در کدام میدان جولان دهم ترا؟»
«اسب سفید وحشی! 
شمشیر مرده است 
خالی شده است سنگر زمین های آهنین 
هر دوست کو فشارد دست مرا ز مهر 
مار فریب دارد پنهان در آستین»

نظرتان را ارسال کنید

اطلاعات و شرح نظر خود را ارسال نمایید.


نظرات کاربران
    هیچ نظری ثبت نشده است